۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

نام ها و یاد ها را به خاطر بسپارید ...


كفش‌هايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد

و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد.

بوي هجرت مي‌آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان
هجرت خواهد كرد.



بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره
با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.

هيچ چشمي،
عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.

من به اندازه يك ابر دلم مي‌گيرد
وقتي از پنجره
مي‌بينم
حوري- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب‌‌ترين نارون روي زمين
فقه مي‌خواند.

چيزهايي هم هست،
لحظه‌هايي پر اوج
(مثلا" شاعره‌يي را ديدم
آن‌چنان محو تماشاي فضا
بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.

و شبي از شب‌ها
مردي
از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني راكه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد،
بردارم و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.

يك نفر باز صدا زد:
سهراب
كفش‌هايم كو؟
پ.ن:نمیدانم . می مانم .نفسم بند می آید .وقتی این شعر به سلول های خاکستری مغزم آتش می پاشد . وقتی این حجم بزرگترین هجرت سبز دنیا در این شعر مرا در بند میکند .آنهنگام تنها از این مسئله خنده ام میگیرد که از این مطمئنم که سهراب به اندازه اهورا از خواندن و سرودن و گفتن این شعر محظوظ نگردیده که هیچ ،خود نیز ندانسته که چه گفته است که این چنین بر دل من هجمه می برد .
میدانید که عادت ندارم هیچ چیز را بزرگ کنم یا اغراق کنم .

یاد کوه می افتم . همراهانم . که چه محبت های بیش از اندازه نا دلخواه آنان به من ،دیگر شعفی برایم نگذاشته که این تجربه دلخواه کوه رفتن و شعر سهراب خواندن را بار دیگر تجربه کنم . یاد عظمت های فهم در شکاف های صخره ها جاری در روحم است .
یاد کوچک دفتر پوست ماری چرمی ام . یاد سال 82 که در اواسط آن این شعر را با خودکار های رنگارنگ برای خود به یادگار نوشتم.و بیش از 5 سالی که میگذرد هنوز هم عزم رفتن دارم ..به کجا نمی دانم ..خود را هر کجا که ببرم آسمانش همین است .و من هنوز هم عزم رفتن دارم .
یاد خاطرات سهراب :یاد کتابی به هدیه رفت و چه ارزان احساسم را بلای برگ های کاهی اش به میخکوب کشیدم .
ترس من آنچنان مرا به زندگی جدیدم خو داده که امروز ترسیدم .دلم نمی خواهد عزم رفتن به ماندن بدل شود . چمدانم را بسته ام . به کجا؟به هر آن کجا که باشد ..بجز این سرا ...سرایم...


خو نکن مرد ..نمی ایستم ..ایستادنم آغاز مرگ تدریجی است ..گذر میکنم ..می روم ..باید رفت ..کاش روزی به پله های استغنا برسم ..آنوقت لذت مستی مز مزه کردن این شعر که کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن ..
یاد اتوبوس آبی اردوی قصر و دخترکی که مرا دوست داشت و به روی خودش نمی آورد .

و در اخر یاد ماشین مهربانم ،آن پژو مشکی رنجدیده ،که بیشتر از تمام دوستان دنیا به من آموخت و خدمت کرد و یاد نوار زرد قدیمی که آهنگ (ای خدایی که تو دنیا هر چی که میشه میدونی) را با تمام وجودم گوش می دادم.

تو و دوستی خدا را
گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را ..
















۱ نظر:

ناشناس گفت...

"خو نکن مرد ..نمی ایستم .... بی خیال نشستن .."
این قسمتشو خیلی دوست داشتم.
درختان ایستاده می میرند آقا اهورا!اگه نمیدونی بدون!
درختی که ایستاده نمیره اصلا درخت نیست میشه علف هرز که با هر نسیمی به هر سویی به رقص در میاد.
"کاش روزی به پله های استغنا برسم"
شما به پله های استغنا میرسی و از پله ها بالا می ری وروزی روزگاری به بلندای تفکراتت حالا هر چی که هست می رسی. اما آقا اهورا اگه مرد نباشی ویا به اصطلاح درخت نباشی آیا از خودت مطمئنی که از بالا به پایین نگاه خواهی کرد و یا از خودت خواهی پرسید که در این مسیرناخواسته از چند نفر پله ساختی واین بلندا رو به قیمت از دست دادن چه چیزهایی به دست آوردی؟..
اصلا خودمونیم ..حال میکنی همش بهت گیر میدم!!